مانند شمعی که تمام هستی اش را نثار پروانه می کند
با تمام وجود راه پیوستن به تو را می پیمایم
و تا لحظه رسیدن به تو خود را در بلند ترین قله عشق احساس می کنم
دوست ندارم به تو بکویم دوستت دارم
دوست دارم احســاس کـنی دوستـی را

![]() |
![]() |
|
| دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم .... |
|
تقدیر همه ما بازیچه تقدیر و سرنوشتی هستیم که واسمون رقم زده اند ... هیچکس از حتی یک لحظه دیگه خودش خبر نداره ... واقعا اگه بصورت کلی به زندگی نگاه کنیم هیچ چیز جز خوبی از انسان نمی مونه ... امسال برای من سال بسیار بد و غم انگیزی بود سالی که سه تن از بهترین رفقای دوران بچگی . نوجوانی و جوانیم را دست اجل از من ربود ... توی فروردین پسر خاله و رفیق عزیزم کریم توی خرداد هم روح الله پسر عمه عزیزم ٬ عزیزی که دوران نوجوانیم با او سپری شد یک هفته بعد از روح الله هم جاسم یکی از بهترین رفقام بخدا دیگه به خودم واسه زندگی کردن امیدوار نیستم ٬ هر روز فکر میکنم روز آخر عمرمه ٬ اونها که خیلی از من قوی تر و بهتر بودند مردند من که پیش اونها هیچ چیز نیستم ... افسانه حیات حرفی جز این نبود یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ اما دیگه عادت کرده ام ٬ همه ما یه روز دنیا میایم یه روز هم از دنیا میریم ٬ این حرفیه که قدیمی های فامیل برای قانع کردن ما می زنند تا اقلا یکی دو ساعتی قانع بشیم ... اما من که هیچ وقت نمی تونم بی وفائی های دنیا رو قابل قبول بدونم ... روح همشون امید وارم به آرامش ابدی رسیده باشه و یادشون گرامی
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط داریوش (MSM) |
|
|
عشق عشق يعنی مستی و ديوانگی عشق يعنی با جهان بيگانگی عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی سوختن يا ساختن * * * عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی با پرستو پر زدن * * * عشق يعنی سوز نی ، آه شبان عشق يعنی شاعری دل سوخته عشق يعنی با گلی گفتن سخن عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز * * * عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی بيستون کندن به دست عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق ،
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط داریوش (MSM) |
|
|
وقتی که نیلوفر عشق را برایش چیده بودم آن روز که میرفتی آیا به فکر شاپرکها هم بودی ای عاشقترین عاشق آیا به فکر چشمهای بارانی باران هم بودی خفته ای و من تا همیشه قصه نبودنت را برای باد تعریف خواهم کرد تا باد هم به گوش خدا برساند غم تلخ نبودنت را و غربت سنگین چشمان غریب آهو را نیستی ای مهربان اما به یادت چه شبها تا سحر بیدار ماندم چه شبها تا سحر خواندم برایت همان لالایی شیرین خوابت لالالالا گل پونه کجاست اون یار یکدونه هنوزهم باورش سخت است که آن دستان گرم زندگی بخش شود در دست من چون نوری خاموش تو رفتی زندگی رفت عاشقی مرد و گل در دست گلدان بان خشکید و مهتاب دستمالش را به ستاره قرض داد تا اشکهای زهره را پاک کند و تو ققنوس طبیعت بکر افکار من شدی .... بخواب آرام گل پونه بخواب ای یار یک دونه لالالالا لالایی عزیز مهربونم کی می یایی......
این هم یک لینک از ماهسون کلیک کنید (خسته شدم) ( یورولدوم ) قشنگه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط داریوش (MSM) |
|
![]() آمده ام تا سخن بگویم
مرا در جانم دوستی هست که در روز گار سختی تسلایم می دهد و آن گاه که رنج ایام هجوم می آورد او مونس من است . آ ن کس که دوست خود نباشد دشمن مردم است و آن کس که در درون خویش مونس ندارد در حسرت می میرد و از پیرامون نمی آید آمدم تا سخنی بگویم و خواهم گفت و اگر پیش از گفتن ،مرگ ،مرا باز گرداند فردا ،آن سخن را خواهم گفت فردا در کتاب بینهایت خود ، چیزی نا گفته نمی گذارد . آمدم تا به شکوه محبت و روشنی جمال ،زندگی دو باره بخشم اکنون زنده ام و کسی نمی تواند مرا از زندگی دور کند اگر چشم هایم را بگیرند به ترانه ی محبت وترنم زیبایی گوش خواهم داد و اگر گوش هایم را کر کنند ، از لمس ذرات اثیری که آمیخته به نفس عاشقان و رایحه ی زیبایی است ،لذت خواهم برد و اگر فضا را از من بگیرند به روحم پناه خواهم برد که دختر عشق و زیبایی است آمدم تا با همه و برای همه باشم وآنچه امروز در خلوت می کنم ، آینده بر مردم آشکار خواهد کرد و آن چه امروز به یک زبان می گویم آینده به زبانهای بیشمار بازگو خواهد کرد جبران خلیل جبران چه حرفها که در دل مانده است و انتظار از یک فریاد دارد ،چه دلها که پر از حرف است و نتوان به زبان آورد دل من مامن صد شور و بسی فریاد است دل من چون دل تو صحنه دلقکها نیست دل من قبرستان گلبرگهای خزان دیده و دل تو باغبان پائیز است
همیشه از نگاه تو با تو عبــــــور می کنم از این که عاشق توأم حس غرور می کنم دوباره با ســــلام تو تازه ی تازه می شوم با نفس ســاده ی تو غرق ترانه می شوم با تو ستاره می شوم. با تو ستاره می شوم. با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم از سایه های ملتهب همیشه می گریختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شـوم ناجی شام شوکران با دل عاشقــــم بمان به حرمت حضور تو،چون تو یگانه می شوم خانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت خانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت با تو ستاره می شوم. با تو ستاره می شوم. با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط داریوش (MSM) |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط داریوش (MSM) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای غم من ,مونس من
شــــــبــهــــا درازه سوزم از این غم چــه کنــــم کـه چاره سازه سردوخموشه دل من , نامهربونـه دل تو از اون موقه که هنوز نمیشناختمش خیلی از آهنگای قشنگشو بلد بودم بدون اینکه اسم خوانندشونو بدونم ای برای گریه کردن بهترین بهانه من ایکه درمونی نداره درد دور از تو نشستن از پس پرده اشکام جای خالی تو میبینم داره بی تو کنده میشه دلم از میون سینه وقتی همون آهنگارو با صدای اون می شنیدم ... تازه فهمیدم اونیه که همیشه دنبالش بودم کسی که حرف دلمو بزنه یا به قول معروف نیمه گمشده منه از اون به بعد باهاش زندگی کردم باهاش عاشق شدم باهاش گریه کردم از اون عاشقی رو یاد گرفتم از اون آدم بودنو یاد گرفتم آخرش هم از اون پیام گرفتم ... MSM |
| آرشیو موضوعی |
|
درد و دل داریوش آسیبهای اجتماعی سیاسی |
|
RSS
|